لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من،بیا تا من،نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
به یاد خون همه کسانی که پایمال نخواهد شد.
اميرحسين حشمت ساران با بی توجهی مسئولان زندان رجايي شهر كرج در پي بروز عارضه سكته مغزي صبح روز جمعه 16 اسفند ماه در گذشت .
به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر اميرحسين حشمت ساران كه به دليل تشکيل گروهی به نام " جبهه اتحاد ملی" در دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان شهریار محاکمه و به هشت سال زندان محکوم شده بود بیش از ۵۰ سال سن داشت و از چند ماه پیش دچارعارضه قلبی بود و در شرايط جسمانی نامساعدی به سر می برد، كه با بی توجهی مسئولان زندان رجايي شهر كرج روز ۱۵ اسفند ماه در پی بروزعارضه سکته مغزی، به بيمارستان انتقال يافته و صبح روز 16 اسفند ماه به ديار حق شتافت .
در پی انتشاراخباری پيرامون مرگ اميرحسين حشمت ساران، و تاييد اين خبر از سوي خانواده ايشان محمدرضا فقیهی، وکیل آقای حشمت ساران در مصاحبه با بي بي سي فارسي درباره مرگ او گفت: "اعزام زندانیان بیمار به خارج از زندان برای معالجه، به موافقت مسئولان قضائی بستگی دارد، اما در مورد موکل من 'مسامحه و غفلتی آشکار' صورت گرفت که به فوت او انجامید".
مهدی بازرگان (۱۲۸۶-۱۳۷۳) نخست وزیر دولت موقت بعد از انقلاب اسلامی. وی در کنار محمود طالقانی و یدالله سحابی یکی از سه بنیانگذار نهضت آزادی ایران و همچنین از موسسین انجمن اسلامی دانشجویان در دانشکده فنی دانشگاه تهران بود.
بازرگان در سال ۱۲۸۶ و در میان دوران مشروطه، در خانوادهای مذهبی آذربایجانی متولد شد. پدرش، حاج عباسقلی تبریزی، پس از چندی در تهران مقیم شد و به عنوان یکی از تاجران سرشناس بازار تهران مطرح گردید

يكي از بزرگترين فلاسفه تاريخ معاصر ايران زمين، بدون شک احسان طبري يكي از اعضاي برجسته و اصلي حزب توده است. احسان طبري، ماركسيست- لنينيستي بود كه از او به عنوان يكي از پنج ايدئولوژیست بزرگ ماركسيست در جهان نام مي برند. احسان طبري كه دكتراي فلسفه خود را در شوروي گرفته بود، شخصي بود كه از تعليمات بزرگترين ماركسيست هاي شوروي برخوردار شد و به ماركسيست- لنينيست روي آورد. او كسي بود كه پس از انقلاب اسلامي مدتي را در زندان گذرانده بود و پس از مدتي به اسلام گرويد و مسلمان شد.
مجاهد شهيد محمد حنيف نژاد
بنيانگذار سازمان مجاهدين خلق ايران
مهندس محمد حنيف نژاد به همراه ياران قهرمان خود در سال 1344 سازمان مجاهدين خلق ايران را تاسيس نمود. در سال 1350 با لو رفتن كادر مركزي سازمان دستگير و تحت شكنه هاي فراوان قرار گرفت و سرانجام از طرف بيدادگاههاي رژيم شاه به اعدام محكوم شد
هنگام اعدام , وي با ايمان تزلزل ناپذيرش و نداي قاطع الله اكبر موجب ترديد و تزلزل ماموران دشمن در تير اندازي به او شده و عده اي حاضر به اين امر نشدند
خود بر صفوف دشمن فرياد زد: “ من محمد حنيف نژاد عضو سازمان مجاهدين خلق ايران دستور آتش ميدهم “ و با فرياد الله اكبر به ساير شهدا پيوست. درود بر چنين ايمان و عشق حماسه آفرين!
تکسرودهای از او به نام «بهاران خجسته باد»، با مطلع «هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید» از سرودهای معروف زمان انقلاب ۱۳۵۷ ایران شد.
دانشیان بعد از سپری کردن دوران کودکی خود از خانواده اش در شیراز جدا شد و پس از پیوستن به سپاه دانش در دوره سربازی به تدریس در روستاهای دورافتاده مانند روستای سُلیران در بخش لالی خوزستان به مانند صمد بهرنگی پرداخت.
با کمک از دانشنامه ویکیپدیا
راجع به این شعر نظر بدین!!!!!
خسرو گلسرخی
تساوی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
خسرو گلسرخی
تا آفتابی دیگر
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
"شب قبل از دادگاه همه ما را در اتاق بزرگ دادرس جمع کردند....و من برای بار اول گلسرخی را می دیدم .... گلسرخی قد متوسط و موهای تنک و نگاه تند و تیزی داشت و با کنجکاوی به تک تک ما نگاه می کرد و گوئی در همان دم یار خود را تا به آخر زندگی یافت و در کنار کرامت قرار گرفت.
ما همه در یک ردیف نیم دایره ایستاده بودیم و دادرس بر صندلی اش نشسته بود و می خواست راجع به روز بعد که دادگاه اول بود به ما هشدار بدهد.
او نگاهی به همه ما کرد و با لحن مطمئن و راحتی گفت:
خب آقایان قهرمان ها، فردا روز اجرای عدالت است و همه شما به دادگاه می روید.البته در آنجا تماشاگران و دوربین ها و خبرنگاران داخلی و خارجی هم هستند. و من امیدوارم که شما هول نشوید و نخواهید جلوی آن ها قهرمان بازی در آورید. مسلما همه شما می دانید که این نوع قهرمان بازی ها دیگر در مملکت ما خریدار ندارد و کسی هم نمی تواند همایون کتیرایی بازی در آورد....
کرامت که در کنار خسرو ایستاده بود گفت: ما به وظیفه خودمان عمل خواهیم کرد و این را هم بدانید که ما نمی خواهیم قهرمان بشویم و اگر هم بخواهیم، انگشت کوچکه همایون کتیرائی ها نمی شویم.
دادرسی از این حاظر جوابی جا خورد.
خسرو بلافاصله گفت: من مارکسیستم. و از خود دفاع خواهم کرد..."

